آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )
143
سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )
را به نشانهء جمع شنيديم . با توجه به اينكه شيپور جمع غيرمترقبه و معمولا نشانهئى از بروز يك حادثهء بد بود ، دوباره از محل خود خارج شده و به دنبال صداى ترومپت كه ما را به اقامتگاه سفرا هدايت مىكرد رفتيم ، در آنجا آگاه شديم كه بيست نفر سوار ايرانى به لاسكه « 1 » سرباز نگهبان ، حملهور شدهاند و با نيزه ، تير ، تفنگ و خنجر وى را مجروح ساختهاند و شمشير و حمايل و نيز خنجر و لباس او را با خود بردهاند و شديدا وى را كتك و لگد زدهاند و بطورى كه مىگفت ، مىخواستند او را بكشند ، از بخت نيك او چنانچه پزشك دربارى و مترجم روسى ما هانس آرپن بكه « 2 » به موقع نرسيده بودند لاسكه مرده بود و حتى ممكن بود دزدان از پشت به ما حمله كنند ولى رسيدن اين دو نفر به محل حادثه آنان را وادار به فرار كرده بود . سفرا يك نفر ستوان را همراه بيست نفر سرباز به دنبال دزدان فرستادند و سايرين را در اطراف اقامتگاه خود مستقر ساختند . نوزدهم همين ماه را زير چادرهائى كه در دهكده برپا كرده بوديم گذرانديم . در اينجا من دچار تب و ناتوانى شديدى شدم ولى مجبور بودم همراه ديگران اسب برانم . روز بيستم ژوئن دوباره راه افتاديم ، تمام روز در گرماى شديد از ميان زمين هموارى با ريگهاى درشت سرخرنگ راه پيموديم و حدود ظهر به شهر كوچك سنگان « 3 » رسيديم ، در نيم مايلى مانده به شهر حاكم سلطانيه بنام سلطان سوين دوك « 4 » كه اتفاقا در سنگان اقامت داشت براى سفرا چهار ظرف ميوه خوب از زردآلو و خيار فرستاد تا بدينوسيله در گرماى شديد رفع عطش و خود را تر و تازه كنند . جلوتر از شهر سى نفر سوار مسلح كه از طرف سلطان اعزام شده بودند به استقبال ما آمدند ، بين آنها سوارى ديده مىشد كه نه دست و نه پا و به جاى دست يك تخته مخصوص
--> ( 1 ) - Laske ( 2 ) - Hans Arpenteke ( 3 ) - Senkan ( 4 ) - Sewinduk